ی. ساعت 5:50 میرسیم یونی میبینیم همه جا سوت و کوره! میریم تالار میبینیم خبری نیست! میریم حیاط ، کتابخونه . . . ! هیچ جا کسی نبود! یهو مسئول آموزش جناب سقلی رو میبینیم!میپریم جلو میپرسیم کلاس ویروس مگه نداریم امروز؟؟! میگه چرا! کلاس یک! منو پرهامم سریع میریم کلاس که تا در و باز میکنیم ،کل بچه ها که نشسته بودن برگشتن طرف ما! حالا منO-: استاد میگه حالا این جلسه اوله! اشکال نداره! اما ازاین به بعد . . .! که منم میگم استاد توبرد زده کلاس ساعت 6!! اونم جواب داد حرف نباشه سریع بشینین!!S-:امروز بعد کلاس اندیشه با نیما رفتیم جردن بلکه یه خورده خرید کنیم! من که بلوز آستین بلند پیدا نکردم!! نیما که 20تا شلوار پرو کرد آخرشم نخرید! (خوب شد میخواست کفس بخره که اونقدر شلوار پرو کرد!وگرنه اگه شلوار میخواست...!!!) بعدش تو ترافیک شیرین جردن - ولیعصر - مدرس - شریعتی گیر کردیم تا بلکه برسیم پاسداران! آخه من ماشینو دم خونه نیما پارک کردم تا با ماشین نیما بریم!
بعدشم رفتیم فست فود روبرو یونی که دوتا کوچه با خونش فاصله داره.
پ.ن: چرا بعضیا دوست دارن با احساسات دیگران بازی کنن؟؟ چقدر بی معرفت! این جا جای قشنگی واسه این جور چیزا نیس. اما تا یه دختر فکر میکنه یه پسر ازش خوشش میاد ....
پ.ن: قهوه تلخ بعضی جاهاش لوسهP:
